تبليغاتX
خاطره های بارانی

سلام دوستاي دوست داشتني من

با يه غزل ديگه از كتابم خاطره هاي باراني در خدمتتون هستم

اميدوارم بخونيد خوشتون بياد  ياد خاطرات قشنگتون بيفتيد و نظراتتونو برام كامنت بذاريد

دوستتون دارم همه تونو

تب شاعرانه

وقتي جواب نه ز لبانت شنيده ام

تا انتهاي مرز شكستن رسيده ام

در حسرت جواب سوال چراي تو

از تو به جز غرور به عمرم نديده ام

مانند يك خيال گذشتي ز باورم

ناز نگاه كاغذيت را كشيده ام

آغاز آشنايي ما يك نگاه بود

تكرار آن نگاه تو را هم نديده ام

آن اولين نگاه تبي شاعرانه بود

از لا به لاي چشم به يادش چكيده ام

چون سايه خيالي يك آرزوي دور

دنبال چشمهاي تو عمري دويده ام

آري گذشت لحظه بي تو و با تو هم

مثل ((هماي اوج سعادت)) پريده ام

ديگر بس است قصه چشمان تو و من

بي تو به انتهاي مرز تغزل رسيده ام

مهندس شاه علي

زيبا و چشم نواز

 

+ نوشته شده توسط مهندس شاهرخ شاه علی در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385 و ساعت 2:10 بعد از ظهر |

سلام دوستان بخونید امیدوارم خوشتون بیاد و لذت ببرید

اگه یاد خاطرات عاشقونه تون افتادید و شعرای من حرف دلتون به کسی که دوستش دارید بود حتما نظراتتونو برام کامنت بذارید

دوستتون دارم

 

معنای شاعر

 

 با تو قطره زود دريا ميشود

هر طلسم بسته ای وا ميشود

غنچه های بسته باغ غزل

با نگاه تو شكوفا ميشود

از وجود بركت چشمان توست

شعر شاعرها كه زيبا ميشود

مطمئنم مثل سعدی در غزل

چشم تو ورد زبانها ميشود

بی تو باور كن كه حتی بی دليل

بين من با عشق دعوا ميشود

بی تو باور كن كه تا پايان عمر

شاعر چشم تو تنها ميشود

چشم او قسمت نبود آقای دل

كم كم اين درخواست رؤيا ميشود

زندگی كردن بدون چشم تو

مثل حل يك معما ميشود

خاطراتت،رنگ چشمت،آن نگاه

شاعر اين شعر معنا ميشود

 

خاطره

 

وقتی که بی دليل دوباره هوا گرفت

باران گرفت و اشگ نگاه مرا گرفت

يک لحظه خاطرات به ذهنم مرور شد

باران بدون آمدن تو چرا گرفت؟

با هم ميان کوچه قدم ميزديم ما

آن دست بشکند که ز دستم تو را گرفت

با يک نگاه گنگ که معنای تلخ داشت

رفت و غمی بزرگ دلم را فرا گرفت

ميخواستم بگويمت ای خوب من نرو

اما درون حنجره من صدا گرفت

او بی دليل رفت و قضا را بهانه کرد

در دل اميد داشتم اما قضا گرفت

تنديس عشق

 

تنديس عشق بود پرستيدمش و رفت

از جنس شعر بود تراشيدمش و رفت

شاعر نبود و شعر نميگفت مثل من

در کوچه باغ شعر نميديدمش و رفت

مفهوم شعر بود به زيبايی غزل

اقرار ميکنم که نفهميدمش و رفت

بعد از شبانه روز کلنجار با دلم

بعد از کمی نگاه پسنديدمش و رفت

باور کن ای عزيز که در اوج التهاب

وقتی که بوسه بود نبوسيدمش و رفت

آن چشم وآن نگاه و لبهای کال او

چون گل شکفته بود نبوييدمش و رفت

وقتی يقين نمود که من میپرستمش

از بخت من رميد نبخشيدمش و رفت

باران

 

زير يک باران نم نم ديدمش

با شگرد عاشقی فهميدمش

با همان احساس سبز شاعری

لا به لای آرزو پيچيدمش

مثل حالا در تخيلهای شعر

بارها در يک غزل بوسيدمش

رفت اما خاطرات او نرفت

کاشکی ميشد که می بخشيدمش

جای تو خالی من و بارندگی

بوی نم را جای تو بوييدمش

 

شهر چشمانت

 

    چشمهايت با دلم درگير شد 

   عشق در چشمان تو تفسير شد

     يک فرشته خواب ديدم پيش از اين 

   خواب من در چشم تو تعبير شد

    سالهای بعد خواهند گفت که 

   يک جوان با ياد چشمت پير شد

  بين شاعرها نميدانم چرا؟ 

 عشق يک بيماری واگير شد

  شهر چشمانت پر از آيينه بود  

 آينه در آينه تکثير شد

رنگ چشمان تو مثل خاطره 

تا ابد در ذهن من تصوير شد

    وقت کم بود و نگفتم درد را   

 طبق معمول هميشه دير شد

 

لای گل سرخ 

 

 به خاطر ندارم کجا ديدمش  

نگاهی که عمری پرستيدمش

  نشستم برای دلم در خيال 

 ز اشعار سعدی تراشيدمش

 چنان خواب بود و حقيقت نداشت 

 و گر نه به هر شکل می چيدمش

سلامی به من کرد و آمد جلو 

 بدون تعارف پسنديدمش

 کمی عشق را هدیه کردم به او

               ولای گل سرخ پیچیدمش                           

ز دنيای ابی عاشق شدن 

 زدم دل به دريا و پرسيدمش

جوابم نداد و کمی سرخ شد 

 گمان کردم آن لحظه دزديدمش

 نمی دانم اخر خدايا چرا   

 نشد قسمت من نبوييدمش

غمش تا قيامت به دل ماند و رفت

و ای کاش هرگز نميديدمش

 بله رفت اما نه از شعر من    

 غزل گفت هرگز نبخشيدمش

 

 توت فرنگی

 

چه آب و تاب و چه رنگی خدا به تو داده ست

درون سینه چه سنگی خدا به تو داده ست

گشاده رویی و زیبا تعجبم اینکه

دهان غنچه و تنگی خدا به تو داده ست

عسل درون نگاهت و آن لبانی که

به رنگ توت فرنگی خدا به تو داده ست

برای طرز نگاهت هنوز میمیرم

چه چشمهای قشنگی خدا به تو داده ست

 

مهندس شاه علی

لباني كه به رنگ توت فرنگي

+ نوشته شده توسط مهندس شاهرخ شاه علی در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385 و ساعت 11:59 قبل از ظهر |
 سلام دوستان خوب و دوست داشتنيم

خوشحال ميشم نظرات قشنگتونو راجع به شعرام برام بنويسيد

 

 رنگين کمان

     به همراه بهاران آمد و رفت 

      چو بوی سبزه زاران آمد و رفت

        چنان رنگين کمان سبز و آبی  

       فقط يک روز باران امد و رفت

 

    شروع عشق

             دلم با عشق پيوند است جانم 

         بگو چشمان تو چند است جانم

        نگاه تو نگاه من و اما  

          شروع عشق لبخند است جانم

 

       مهندس شاه علی

 

 

 

+ نوشته شده توسط مهندس شاهرخ شاه علی در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385 و ساعت 10:50 قبل از ظهر |
با سلام

همه شما رو دوست دارم با  تقديم اين فضاي زيبا و چند دوبيتي و رباعي به شما كه دوستتون دارم

 

 

      مصرف عشق 

   با عاشق خسته تند خويی نکنيد

  در مورد يار گفت و گويی نکنید

 با صرفه ترين نصيحت من اينست

  در مصرف عشق صرفه جويی نکنيد

 

         بی مروت       

    به راه عشق سد زد بی مروت  

   به سينه دست رد زد بی مروت

   مرا تنها رها کرد و نفهميد

   به بخت خود لگد زد بی مروت

 

        آشتی

   بيا با نو شکفتن آشتی کن 

  بيا با شعر گفتن آشتی کن

  تمام خواهش من يک کلام است  

  جناب عشق با من آشتي كن

             خاطره

 گذشت روزگاران خاطره شد  

 نصيحت های ياران خاطره شد

چنان نقاشی کم رنگ يک عشق

من و تو زير باران خاطره شد

        شبنم

تو رفتی شاخه عشقم شكسته

به چشمم شبنم حسرت نشسته

نگاهی هم نكردی وقت رفتن

نگاهی كه سراسر اشگ بسته

      سفره عقد

عزيزم بی خبر رفتن مبارك

شنيدم رفته ای بی من مبارك

نشستی با رقيبم دوش در دوش

سر سفره بله گفتن مبارك

        عاشقی

ای كاش چو آئينه تو صادق بشوی

از سوزش عشق چون شقايق بشوی

يك بار به خاطر خدا راست بگو

آيا شده تا به حال عاشق بشوي؟

         راه حل

نزديك شد و عينك خود را برداشت

در چشم به جز طعم عسل هيچ نداشت

بعد از دو نگاه آرزويم اين بود

ای كاش كه عشق راه حلی می داشت 

 

        مهندس شاه علي 

 


+ نوشته شده توسط مهندس شاهرخ شاه علی در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385 و ساعت 10:41 قبل از ظهر |
با سلام به شماها كه عشق و  دوست داشتن ومهرباني و  احساس و صميميت عادت هميشگي شماست با تقديم تمام خوبيها

تموم شعرهام تقديم چشماي قشنگت ............

باور

 

فرصت خوبی ست ای دل گوش کن

رو به روی تو نشسته مثل ماه

چشم از چشمان زيبايش نگير

سير امشب را نگاهش کن نگاه

 

رنگ چشمش را به خوبی حفظ کن

عشق از آن سرزمين برخواسته

بهتر است اين جمله را باور کنی

او  به زودی ميرود نا خواسته

 

پيشترهای نه چندان دور او

با نگاهی عشق را اقرار کرد

تا ابد ميسوزم از اين درد که

او چرا حالا چنين رفتار کرد

 

من نفهميدم چرا او ناگهان

شعرهای بی وفايی را سرود

ای خدا تو شاهدی در اين ميان

روز اول او نگاهش اين نبود

 

ميرود از پيش چشمانم ولی

مثل يک احساس در دل مانده است

خنده هايش خاطراتش مثل تب

تا ابد شعر مرا سوزانده است

 

مثل طفلی خردسال و بی گناه

با گذشته با خيال تو خوشم

حال تنها مانده ام با خاطرات

تو نمی فهمی چه زجری ميکشم

 

موعظه کردند نشنيدم که چون

بود عاشق اين دل حساس من

باور اين جمله مشگل بود که

تو نبودی لايق احساس من

مهندس شاه علی

 

 

 

+ نوشته شده توسط مهندس شاهرخ شاه علی در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385 و ساعت 10:29 قبل از ظهر |